Warning: include() [function.include]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) [function.include]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include() [function.include]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) [function.include]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include() [function.include]: Failed opening '/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include_once() [function.include-once]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82

Warning: include_once(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php) [function.include-once]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82

Warning: include_once() [function.include]: Failed opening '/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82
حکایت‌های سعدی از سفر حج | کاروان حج تمتع17049رحمت اله اکبریان
لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک
عناوین مطالب
خانه / مطالب / حکایت‌های سعدی از سفر حج

حکایت‌های سعدی از سفر حج

گروه فرهنگ پایگاه اطلاع رسانی حج، شیخ مشرف‏الدین مصلح‏بن عبدالله‏بن مشرف سعدی شیرازی که در حدود سال ۶۰۶ هجری متولد شد، در سال ۶۲۰ یا ۶۲۱ هجری برای اتمام تحصیلات ‏به بغداد رفت و بعد از طی مراحل تحصیلی، سفرهای طولانی خود را درحجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد. او می‌‏گوید:
در اقصای عالم بگشتیم بسی
بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع بهر گوشه‏ای یافتم
ز هر خرمنی خوشه‏ای یافتم
این سفر که در حدود سال ۶۲۰ آغاز شده بود، مقارن سال ۶۵۵ با بازگشت ‏سعدی به شیراز پایان یافت. بعد از آن نیز باز سعدی، یکبار سفری به مکه کرد و از راه تبریز به شیراز بازگشت که در رساله ششم از آثار منثور شیخ، به این سفر اشاره شده است.
سعدی، حاصل سفرهای خود را در دو کتاب بوستان و گلستان به نظم و نثر و در قالب حکایاتی شیرین؛ عرضه کرده است. در گلستان در چند حکایت، سخن ‏از حج و حجاج است. با توجه به آنکه به نوعی، بوستان و گلستان، سفرنامه‏ سعدی است، چند حکایت از گلستان را در اینجا نقل می‌‏کنیم:
حکایت نخست:
شیادی گیسوان برتافت که من علویّم و با قافله حجاز به شهر درآمد که ازحج می‌‏آیم و قصیده‏ای پیشِ ملک برد که من گفته‏ام. یکی از ندمای ملک که ‏در آن سال از سفر آمده بود، گفت: من او را در عید اضحی در بصره دیدم، ‏حاجی چگونه باشد؟! دیگری گفت: پدرش نصرانی بود در ملاطیه، علوی ازکجا باشد و شعرش را در دیوان انوری یافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی‏کنند که چندین دروغ چرا گفت. گفت:‌ای خداوند روی زمین، سخنی دیگر بگویم اگر راست نباشد، به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم. گفت آن چیست؟
گفت:
غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ
گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ
ملک بخندید و گفت: از این راست‏‌تر سخن در عمر خود نگفته‏ای. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند تا به دلخوشی برود.
حکایت دوم:
درویشی دیدم که سر بر آستان کعبه نهاده و روی بر زمین می‌‏مالید و می‌‏نالید و می‌‏گفت: یا غفور و یا رحیم، تو دانی که از ظلوم چه آید که تو را شاید
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت و من بنده امید آورده‏ام نه طاعت و به دریوزه آمده، نه به تجارت.
گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هر چه فرمایی بر آنم
* * *
بر در کعبه سائلی دیدم
که همی‏گفت و می‌گرستی خوش
می‌‏نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش
حکایت سوم:
شبی در بیابان مکّه از غایت بی‏خوابی پای رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربان ‏را گفتم دست از من بدار.
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمّل ستوه شد بُختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت‌ای برادر، حرم در پیش است و حرامی از پس، اگر رفتی بردی و اگرخفتی مُردی.
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل، ولی ترک جان بباید گفت
حکایت چهارم:
پیاده‏ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد، همراه ما شد و خرامان همی‏ رفت و می‌‏گفت:
نه بر شتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم
نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی می‌‏زنم آسوده و عمری به سر آرم
اش‌تر سواری گفتش:‌ای درویش کجا می‌‏روی؛ برگرد که بسختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو بر بُختی ‏بمردی.
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز شد او بمرد و بیمار بزیست
* * *
ای بسا اسب تیزرو که بماند
خرک لنگ جان به منزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردند و زخم خورده نمرد
حکایت پنجم:
وقتی در سفر حجاز طایفه‏ای جوانان صاحبدل، همدم من بودند و همقدم. وقت‌ها زمزمه کردندی و بیتی چند محقّقانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی‏خبر از درد ایشان، تا برسیدیم به نخیل بنی هلال، کودکی از حیّ عرب بدر آمد و آوازی برآورد که مرغ هوا از طیران در آورد و اش‌تر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و راه بیابان گرفت. گفتم:‌ای شیخ سماع در حیوان اثر کرد و ترا همچنان تفاوتی نمی‌‏کند.
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اش‌تر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
* * *
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح‏خوانی ست
که هرخاری به تسبیحش زبانی ست
حکایت ششم:
خرقه‏پوشی در کاروان حجاز، همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده بود تا نفقه عیال کند. ناگاه دزدان خفاجه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‏فایده برآوردن.
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درویش که برقرار خود مانده بود و تغیّر در او نیامده. گفتم مگر آن ‏معلوم ترا نبردند؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن چندان الفتی نبود که به ‏مفارقت آن خسته دل باشم.
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاری ست مشکل
حکایت هفتم:
سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد و داعی هم در آن سفر پیاده بود. انصاف، در سر و روی یکدیگر افتادیم و داد فسق و جدال بدادیم، کجاوه‏نشینی را شنیدیم که با عدیل خود همی‏گفت: یا للعجب! پیاده عاج چون‏عرصه شطرنج به سر می‌‏برد فرزین می‌‏شود، یعنی به از آن می‌‏شود که بود و پیادگان حاج عرصه بادیه به سر بردند و ب‌تر شدند.
از من بگوی حاجی مردم گزای را
کو پوستین خلق به آزار می‌‏درد
حاجی تو نیستی ش‌تر است از برای آنک
بیچاره خار می‌‏خورد و بار می‌‏برد

Print Friendly

درباره‌ رحمت اله اکبریان

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*