Warning: include() [function.include]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) [function.include]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include() [function.include]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php) [function.include]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include() [function.include]: Failed opening '/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache-base.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 65

Warning: include_once() [function.include-once]: open_basedir restriction in effect. File(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php) is not within the allowed path(s): (/home4/hajcom:/usr/lib/php:/usr/php4/lib/php:/usr/local/lib/php:/usr/local/php4/lib/php:/tmp) in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82

Warning: include_once(/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php) [function.include-once]: failed to open stream: Operation not permitted in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82

Warning: include_once() [function.include]: Failed opening '/home3/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/ossdl-cdn.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home4/hajcom/public_html/wp-content/plugins/wp-super-cache/wp-cache.php on line 82
مطالب | کاروان حج تمتع17049رحمت اله اکبریان
لبیک اللهم لبیک لبیک لاشریک لک لبیک ان الحمد والنعمه لک و الملک لا شریک لک لبیک
عناوین مطالب
خانه / مطالب

مطالب

شعار حج ۹۶ اعلام شد : «حج؛ معنویت، اقتدارملی، همبستگی اسلامی»

شعار حج ۹۶ اعلام شد/ «حج ؛ معنویت ، اقتدارملی ، همبستگی اسلامی»

حوزه‌ نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت شعار حج ۹۶ را «حج ؛ معنویت ، اقتدارملی ، همبستگی اسلامی» اعلام کرد.

به گزارش روابط عمومی بعثه مقام معظم رهبری، پس از بررسی‌های کارشناسی و تأیید نماینده‌ ولی فقیه در امور حج و زیارت، شعار حج ۹۶ «حج ؛ معنویت ، اقتدارملی ، همبستگی اسلامی» اعلام شد.

حجت‌الاسلام والمسلمین سیدعلی قاضی عسکر نماینده ولی فقیه درامور حج و زیارت و سرپرست حجاج ایرانی در گفتگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی حج، با تبیین اهداف شعارحج۹۶ اظهار داشت : این شعاربیانگرمهمترین فلسفه الهی ، سیاسی و اجتماعی حج و وظیفه زائر در قبال رابطه خود با خدا و رابطه خود با سایر زائران است.

وی ادامه داد : معنویت بعنوان یکی ازمهمترین کلید واژه‌های شعار حج امسال انتخاب شده است و زائران ما باید از فرصت این سفر برای کسب و ارتقای معنویت، تقویت معرفت و مکارم اخلاق استفاده کنند.

وی درخصوص انتخاب واژه اقتدارملی افزود: بهترین توشه سفرحج تقویت اقتدار ملت ایران و توسعه فرهنگ دینی و مردم سالاری ، اعتلای جایگاه جمهوری اسلامی درمنطقه و بویژه درارتباط با همسایگان عرب است.

حجت‌الاسلام والمسلمین قاضی عسکربا اشاره به اینکه حج فرصت همفکری امت اسلامی در خصوص مهمترین چالش‌های جهان اسلام را نیز فراهم می آورد، اظهار داشت: واژه همبستگی اسلامی حاوی جهت گیری وحدت و تقریب پیروان مذاهب اسلامی است که یکی از مهمترین رسالت های حاجیان بویژه علما و فرهیختگان دراین سفر الهی است.

وی ادامه داد: نمایش شکوه، عزت و اقتدار اسلامی در پرتو توجه به ارزش‌های دینی و تقویت روحیه امید و باور به توانمندی مردم درکلیه کشورهای اسلامی است.

حجت‌الاسلام والمسلمین قاضی عسکردر پایان از زائران ایرانی خواست ضمن مشارکت گسترده، منسجم و منظم در نمازهای جماعت در حرمین شریفین، نسبت به تقویت عزت و شأن کشور، انقلاب و مذهب تشیع در رفتاربا زائران کشورهای اسلامی اهتمام ورزند.

پشت صحنه عاشورا و راز «ما رایتُ إِلاّ جمیلاً»

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حج به نقل از قدس آنلاین، به عبارت بهتر عاشورا و آنچه در کربلا رخ داد، نوع مواجهه بشر با مصیبت و بهره گیری از آن را تغییر داد. در واکاوی این مسأله با حجت الاسلام و المسلمین قائم مقامی، استاد حوزه و دانشگاه و محقق و پژوهشگر معارف اسلامی به گفت و گو پرداخته ایم که مشروح آن از نظرتان می‌گذرد:

همه ساله ما در ایام محرم با بیان مصایب کربلا و آنچه بر سیدالشهدا (ع) و یاران و
 اهل بیتشان رفت عزاداری می‌کنیم، دلیل این عزاداری‌ها چیست؟
یکی از برکات محرم و صفر به تفکر واداشتن انسانهاست و از موضوعات ضروری برای بازنگری و تأمل در این واقعه این است که جریان مصیبت که اوج آن در عالم هستی در عاشورا رخ داده (در زیارت عاشورا بر عظمت این مصیبت به عنوان عظیم‌ترین مصیبت زمین و آسمان تصریح شده)، در جهان رو به افزایش می‌رود یا کاهش؟
در این مورد اگر واکاوی و تحقیق داشته باشیم، شاید نتوان به نتیجه صریح و دقیق رسید، اما باید احتمالات را در نظر گرفت شاید از منظر احتمال، سیر مصایب جهانی پس از وقوع عاشورا از یک منظر افزایش و از یک منظر کاهش یافته باشد.

عاشورا برای احیای دین و بیداری مسلمین بود، پس باید مصیبتها کاهش یافته باشد، آیا عاشورا چنین کارکردی داشته است؟
از یک نظر مصیبت افزایش یافته است، وقتی کسانی به خود اجازه می‌دهند، چنین حرمت حجت الهی و فرزند پیامبر (ص) و امام مسلمین (ع) را بشکنند و از این کار ابایی ندارند، پس از آن دیگر حرمت شکنی معنی و گذشتن از مرزهای حرمت برای آنها عادی و آسان می‌شود.
در نتیجه همین روند است که مصایب جهانی دامنگیر جامعه اسلامی شد و قدرت از مسلمین سلب گردید و حاکمیت آنها از بین رفت و در دست یهود قرار گرفت، آن هم به عنوان طایفه ای قلیل و متاسفانه همین روند، آنها را در مرکز جهان اسلام قرار داد؛ یعنی آن چیزی که در مکه معظمه با تصرف با واسطه وهابیت و در 
بیت المقدس به طور مستقیم شاهد آن هستیم و امروز کار به جایی رسیده که صهیونیسم حرف نهایی‌اش را 
می زند و می‌گوید، قدس شریف هدف ماست و باید مسجدها تخریب شده و معابد ما برپا شود.

اینجا جای تأمل است و سفارش به مسلمین برای واکاوی که منشأ این فاجعه از کجا بود؟ ! من به شخصه معتقدم منشأ آن عاشوراست و رفتار فجیع با حجت الهی که امروز یهود در مراکز اسلامی حاکمیت کند و بگوید این زمین مقدس متعلق به من است!

این سیر که از عاشورا به بعد آغاز می‌شود، از یک جهت مصایب را افزایش می‌دهد؛ زیرا کفر خفی به کفر جلی بدل می‌شود، یعنی همان چه در غرب رخ داد، اما از جهتی مصایب کاهش یافت؛ زیرا این بیداری و عقلانیت و آگاهی موجب شد، انسان اجازه ندهد مجدداً چنین واقعه ای در صحنه جهان رخ دهد و چنین حریمی شکسته شود؛ از این رو، سیر بیداری و بصیرت عاشورایی منجر می‌شود که نظام ولایت فقیه تشکیل شود و 
عده ای پای این حقیقت بایستند و عقب ننشینند و رهبران جریان باطل جرأت نکنند و توان مقابله مستقیم نداشته باشند که با رهبر جریان حق در نظام اسلامی در عین داشتن بغض و کینه مقابله کنند، در حالی که در زمان سیدالشهدا (ع) چنین چیزی رخ داد، اما پس از وقوع انقلاب اسلامی جریان کفر جهانی با واسطه و عناصری از دنیای قدیم حمله را علیه ما انجام داد، به عنوان مثال با واسطه هایی همچون صدام، القاعده، طالبان و داعش.

چرا چنین مسأله‌ای رخ داد؟
زیرا جریانی که می‌خواهد به اسلام ناب و ولایی هجمه کند، جریانی است که تاریخ انقضای آن به سرآمده به عبارت بهتر جریانهایی مثل داعش هرگز نمی‌توانند بر جهان اسلام حاکمیت داشته باشند و اینها همه از برکات سیر وقایع عاشورایی است.
بنابراین، از نظر ظاهری پس از واقعه عاشورا شاهد سیر افزایش مصیبت در جهان هستیم و از جهت دیگر شاهد کاهش به دلیل بازگشت به حقیقت دین، توبه و بیداری و افزایش عقلانیت که دیگر اجازه نداد جریان باطل استمرار داشته باشد؛ از این روست که امروز نفاق حکومتی ندارد، بلکه این کفر جلی است که حکومتهایی را در دست دارد.
در مجموع من اعتقاد دارم از عاشورا به بعد در صحنه جهان سیر کاهش مصیبت را داریم که ادامه می‌یابد و بشریت را بیدار و او را عاقل و متنبه و توّاب کرده و بستری را فراهم می‌کند، برای آن واقعه شگرف جهانی یعنی ظهور امام عصر (عج).

به دلایلی که اثبات می‌کند، مصیبت پس از عاشورا افزایش یافته اشاره کردید، چه دلیل و گواهی بر کاهش آن در نظر دارید؟
باید توجه داشت، عللی به آن واقعه انجامید مثل اکتفای به ظاهر دین، جهل و عدم بصیرت و از سوی دیگر حکمتهایی نیز دارد که متولی آن خدا و پیامبر (ص) و امام (ع) هستند؛ اگر علت واقعه ترس و جهل و عدم معرفت بود، اما حکمت ماجرا این شد که انسان نهراسد و از توپ و تشر حکام طاغوتی و سلاح به دست نترسد، حکمت دیگر این بود که از عللی که به فاجعه کربلا انجامید، جلوگیری شد، به گونه ای که در صحنه جهان دیگر عاشورایی رخ نداد، به عبارت بهتر انسان به چنین سقوط و بی عقلی و جهالت و سِحرشدگی نرسید که مقابل حجت الهی بایستد، شاید بهتر است بگوییم عاشورا واقع شد تا دیگر عاشورایی رخ ندهد!
امروز غیرممکن است که وضعیت بشر به جایی برسد که با حجت الهی چنین برخورد کند شاید یکی از دلایل غیبت همین است که حجت خدا نماینده ای را می‌فرستد تا مردم را بسنجند؛ زیرا پیش از غیبت فیزیکی امام و بر اثر غفلت و اعراض از ولایت، غیبت شروع شده بود یعنی حتی پیش از ولادت امام عصر (عج) و هر چه پیش می‌رویم بیشتر می‌شود تا جایی که وجود مبارک امام (عج) نیز غایب می‌شود.
این افزایش مصیبت همراه با کاهش غیبت نیز است، یعنی غیبت امام (عج) انسانها را به خود آورده تا با تفکر و تأمل به باطن دین، امامت و ولایت بازگشت داشته باشند که این سیر دومی کار را به جایی می‌رساند که وقتی امام عصر (عج) نماینده خود را برای آزمایش جهان می‌فرستند پاسخ مثبت با دامنه جهانی دریافت می‌کند، یعنی بخشی از مردم جهان نماینده را پذیرفته با او همراه شده و امکان تشکیل دولت را برایش فراهم کردند و این چیزی است که مردم در زمان سیدالشهدا (ع) و ماجرای مسلم بن عقیل در اثر بی معرفتی انجام ندادند.

عقیله بنی هاشم (س) در جلسه ابن زیاد تعبیری از عاشورا دارند و می‌فرمایند: «چیزی جز زیبایی در کربلا ندیدم»؛ چطور چنین چیزی در عین مصیبت عظمای تاریخ بشریت ممکن است؟
جا دارد از مردم جهان برای بازنگری این فرهنگ، حکمت و معارف اهل بیت (ع) و شیعه دعوت کنیم؛ زیرا چنین نگاهی را در آن واحد امکان‌پذیر می‌کند تا انسانها به یک عمل واحد از دو منظر نگاه کنند، یعنی فعل واحد حضرت سیدالشهدا (ع) هم منسوب به خداوند است، از یک سو یعنی اراده الهی بود و از سویی نیز فعل بشر است و کسانی با مسؤولیت خود آن را انجام داده اند!
وقتی ابن زیاد ملعون از ایشان می‌پرسد، کار خدا را با برادرت چطور دیدی؟ ! ایشان بدون تامل می‌فرمایند: «کار خدا را زیبا دیدم، ولی کارتان سیاه و گزنده و درناک و پلید بود»؛ یعنی شما چنین کاری انجام دادید.
به عبارت بهتر عمل وقتی به انسان منسوب است، سیاه و وحشتناک می‌شود، اما وقتی به حکمت الهی منسوب باشد زیباست؛ یعنی شهادت و لقای خدا و عالی‌ترین حالت عاشقانه!
این نکته بسیار مهم است و از نظر معارفی هم پیامدهایی دارد که چه فرهنگی می‌تواند در آنِ واحد هم زیبا ببیند و هم زشت و نه زشتیِ عمل انسانی زیبایی حکمت الهی را از بین ببرد و نه زیبایی حکمت الهی زشتیِ شقاوت و جنایت انسانی را.
و این ویژگی عقل کامل الهی و فرهنگ شیعی است که در آنِ واحد هم اهل گریه است و هم اهل خنده. آنجا که پای فعل بشری و حکام جائز است، گریه و اعتراض می‌کند و وقتی به کار خدا راضی است لبخند می‌زند، از این رو، به تعبیری شیعیان فیلسوف‌ترین مردم جهان هستند.
شیعه وقتی به طاغوت جهانی اعتراض دارد از آن می‌گرید که چرا آمریکا و اسراییل بر جهان حاکم هستند و در همین حال وقتی فعل و حکمت و مشیت الهی را می‌بیند سرتاپا خشنودی و شکر است و فرحناک و این پدیده انسان شناسی شگفت آور است.

اگر این چنین نبود، بشر یا مثل صوفیان به انحراف می‌رفت و هر کار زشت بشر را زیبا قلمداد می‌کرد و دچار انحراف وحدتِ وجودگرایانه صوفیانه می‌شد و اگر نگاه مأیوسانه داشت، نسبت به آنچه در جهان می‌گذرد، به خداوند اعتراض می‌کرد که چرا چنین
 اجازه ای را می‌دهد.

داشتن چنین نگاهی به زشتی‌های اعمال انسان و زیبایی‌های حکمت الهی چه تأثیری بر سبک زندگی انسان‌ها بر جا می‌گذارد؟
دو نگاه انحرافی که به آنها اشاره شد، دقیقاً بر سبک زندگی انسان اثر می‌گذارد؛ زیرا نگاهی می‌خواهد زیبایی فعل خدا را به زشتی فعل بشر تسری دهد.
از این رو، تن در می‌دهد به گناه و خلاف و با اتکای به رحمت الهی به خود اجازه گناه می‌دهد، به این بهانه که خدا جهنمی ندارد و همه جا بهشت است، حریم شکنی و فساد کرده و حدود الهی را رعایت نمی‌کند.
از سوی دیگر دیدگاهی معتقد است که این چه خدایی است که اجازه می‌دهد چنین آفرینشی با این ظلمت داشته باشد و به خدا اعتراض می‌کند و دچار بدبینی و افسردگی و سیاهی شده و سبک زندگی او مأیوسانه می‌شود و درست عبادت نمی‌کند و نشاط لازم را ندارد.
باید توجه داشت، در بحث سبک زندگی صحیح ما معتقد به دو محور عقلانیت و نشاط هستیم، اگر کسی خسته، مایوس و بدبین باشد نمی‌تواند زندگی صحیحی را سامان دهد، اگر انسان بخواهد به سبک صحیح از زندگی دست یابد، باید این نگاه را داشته باشد و شیعه حداقل در کلام چنین نگاهی را دارد و جا دارد بازتر شود تا پیامدهای چنین نگاهی بیشتر انعکاس یابد.

آیت الله قرهی:حتی شده نان و سرکه بخورید که به حج بروید

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حج، آیت الله قرهی در مبحث حج عارفان مطالبی را فرموده که متن آن در پی می‌آید.
«الْحَجُ‏ جِهَادُ کُلِ‏ ضَعِیف» [۱]. این که ­بیان کردیم حاء حج، حق­ خواهی و جیم آن، جهاد با نفس است، همین طوری بیان نکردیم، فرمایش بزرگان است که گاهی ذیل این مطالب، انسان به روایات آن هم می­رسد و می­بیند عجب روایات زیبایی است. اصلاً حج، خودش یک جهاد است، «الْحَجُ‏ جِهَادُ کُلِ‏ ضَعِیف» جهاد برای کسی که ضعف ایمان دارد. این که ما در روایت داریم که حتی شده نان و سرکه بخورید، پول­هایتان را جمع کنید که به حج بروید، برای این است که انسان آنجا می­ رود، ساخته می­ شود.
شاید یک معنای «الْحَجُ‏ جِهَادُ کُلِ‏ ضَعِیف» هم این باشد که به ضعفا هم می­گویند: اگر می­خواهی جهاد کنی، پول­هایت را جمع کن، به حج برو، نه این که حج بروی و بیایی که به تو بگویند: حاجی هستی، آن قضیه کَل علی نشود که گفت سوار کشتی شدم، داشتیم می­رفتیم، یک­دفعه کشتی به تلاطم افتاد، کسی جلو آمد، گفت: حاج علی! چه کنیم؟ پیاده شدیم، بعد آنجا گیر کردیم، ­گفت: حاج علی! چه کنیم؟ رفتیم در منا این­طور شد و…، مدام می­گفت: حاج علی! همه جریان را تعریف کرد، صحبتش که تمام شد، یکی از مردمی که آمده بود، به او گفت: عجب ماجرایی داشتی، کَل علی! – مردم به بعضی از اسم­ها عادت می­کنند، از قبل به او کل علی می­گفتند، او این همه داستان را با حاج علی! گفتن، تعریف کرد که بگوید من حاج علی شده­ام، از این به بعد من را حاج علی صدا کنید، اما او گفت: عجب ماجرایی داشتی کل علی! – پس این طور نیست که ما حج برویم که حاجی شویم و به ما حاجی بگویند، خیر، انسان برود که بالجد حاجی حقیقی شود.
«الْحَجُ‏ جِهَادُ کُلِ‏ ضَعِیف» پس شاید یک معنای ضعیف هم این باشد که حتی ضعفا هم می­توانند بروند و جهاد با نفس کنند. حج، فقط مخصوص اغنیا نیست.
البته خیلی از افراد، ضعیف نفسانی هستند ولی از لحاظ ثروت به ظاهر متمکنند، هیچ کس غنی نیست. تنها غنی، حضرت حق است. اصلاً لفظ غنی غلط است، نمی­ توانیم بگوییم: اغنیاء، این غلطی است که مصطلح شده است، اگر در روایت هم بیان میشود، تعبیر این­گونه نیست – که إن­شاءالله به موقع عرض می­ کنم -.
«یا أَیهَا الناسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللهِ وَ الله هُوَ الْغَنِی» [۲] ما همه فقیر مطلقیم در مقابل غنی مطلق. چه می­فهمیم که غنی چیست. این، تمکنی است که خدا داده است، «هُوَ الْغَنِی» غنی اوست. منظور از «الْفَقْرُ فَخْرِی‏» [۳] همین است که انسان خودش را همیشه فقیر خدا بداند و إلا منظور، نداشتن تمکن مالی یا قدرتی و… نیست، انسان خود را فقیر الی الله بداند.
اتفاقاً هر که فقیر شد، خدا دستش را می­گیرد و هر که احساس غنی بودن کرد، خدا می­گوید: خوب خودت داری. این فقیر دانستن هم در همه زمینه­ هاست؛ فقر تدبیر داری، خدا امورت را به دست خود می­ گیرد، فقر علمی است، خدا به تو علم می­ دهد و…. فقط انسان مدام خود را فقیر بداند. «أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللهِ» اگر انسان این آیه را بفهمد و درک کند دوست دارد همیشه فقیر باشد. …

گفتار شنیدنی امام سجاد (ع) با یک حاجی

امام سجاد(ع) پس از واقعه کربلا و استقرار در مدینه منوره از حج برای بالا بردن معرفت دینی مسلمین سود جستند. ایشان در آن دوران خفقان که امکان روشنگری علنی و یا جهاد نبود با دعا و معنویت و حج گزاری به تبلیغ معارف راستین پرداختند.

پس از واقعه عاشورا بنی امیه با قتل عام مخالفان به فکر کشور گشائی افتادند. آنان با تبلیغات فراوان و گسترده این کار خود را جهاد اسلامی می نامیدند و این در حالی است که جامعه را از معنویت تهی کرده بودند.

امام سجاد (ع) با دعا و نماز و حج رسالت خویش را به سرانجام رساند تا جایی که از این گفتار امام سجاد (ع) که در بستر احتضار به فرزندش، امام محمد باقر، فرمود: «من با این ناقه‌ام (ش‌تر ماده) بیست حج به جا آوردم و حتی یک تازیانه هم به او نزده‌ام. پس وقتی مرد، او را دفن کن تا درندگان گوشت او را نخورند.» می‌فهمیم حداقل ایشان ۲۰ بار حج انجام داده‌اند.

در گفتاری نورانی امام سجاد(ع) معارف حج را به شبلی این گونه آموزش می دهند و در واقع دریچه ای نو بر روی حج گزاران می گشایند:

بخش اول
هنگامی که امام سجاد ( علیه السلام ) از سفر حج بازگشت شخصی به نام «شبلی» که او نیز حج گزارده بود، به استقبال امام شتافت.
امام ( علیه السلام ) از او پرسید: ای شبلی! آیا حج گزاردی ؟
شبلی گفت: آری فرزند پیامبر !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا به «میقات» فرود آمدی و جامه‏ های دوخته را از تن درآوردی و غسل کردی؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن گاه که به میقات فرود آمدی و جامه‏ هایت را درآورده، «غسل احرام» کردی و خواستی «لباس احرام» بپوشی آیا چنین نیت کردی که «لباس گناه» را نیزاز خویشتن دورگردانی و «جامه اطاعت خداوند» را در برکنی؟
شبلی گفت: نه!
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که جامه‏ های دوخته را از تن بیرون می‏آوردی، آیا قصد کردی که از ریا و نفاق و امور شبهه ‏ناک نیز به درآیی ؟
شبلی گفت: نه!
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که آلودگی‏ های بدن خویش را با غسل می‏ زدودی، آیا در این اندیشه بودی که خویشتن را نیز از رذیلت‏ ها و گناهان بشویی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه به میقات فرود آمده ‏ای و نه از لباس دوخته جدا شده ‏ای و نه غسل کرده‏ ای!

بخش دوّم:
سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا نظافت کردی و «محرم» شدی، (لباس احرام پوشیدی) و نیّت حج کردی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن‏گاه که نظافت می‏ کردی و احرام می‏ بستی و نیّت حج می‏ نمودی، آیاقصدت این بود که با نور توبه و بازگشتی خالصانه به سوی خداوند، پلیدی‏ ها وگناهان جانت را نیز بزدایی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام «محرم شدن» در این اندیشه بودی که علاوه بر آنچه در حال احرام، بر تو حرام می‏گردد ( هر چه را خداوند ) برای همیشه حرام فرموده است نیز بر خویشتن حرام گردانی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام بستن پیمان حج، اندیشیدی که هر قید و بند غیر خدایی را از خویشتن بگشایی و تنها در گرو پیمان خداوند باشی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه نظافت کردی و نه محرم شده‏ ای و نه پیمان حج بسته‏ ای !

بخش سوّم
امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا به «میقات» که وارد شدی، دو رکعت «نماز احرام» گزاردی و «لبیک» گفتی؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام ورود به «میقات»، نیت و اندیشه‏ ات نایل شدن به زیارت خداوند و وصول به لقای پروردگار بود ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که «نماز احرام» می‏خواندی، آیا نیت کردی که به وسیله نماز، که بهترین اعمال و برترین حسنات بندگان است، به خداوند نزدیک شوی وبه او تقرب جویی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که «لبیک» می‏گفتی، نیت و اندیشه‏ ات این بود که زبانت را تنها به طاعات خداوند بگشایی و از همه گناهان فروبندی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: نه به میقات وارد شده‏ ای و نه نماز گزارده‏ ای و نه لبیک گفته‏ ای!

بخش چهارم
سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا به «حرم» وارد شدی و «کعبه» را دیدی و نماز گزاردی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که به حرم وارد شدی، قصد کردی که«غیبت» از مسلمانان و ملت اسلام و بی حرمتی به آبرو و شخصیت آنان را بر خویشتن حرام گردانی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که به «مکه» رسیدی، چنین اندیشیدی و این گونه نیت کردی که تنها به قصد خداوند آمده‏ ای (نه به قصد شهرت و تجارت و…؟!)
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه به حرم وارد شده ‏ای و نه کعبه را دیده‏ ای و نه نمازگزارده‏ ای!

بخش پنجم
سپس امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا کعبه را «طواف» کردی و ارکان آن را مسّ نمودی و «سعی» به جا آوردی؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام «سعی»، چنین نیت کردی که به سوی خداوند می‏ گریزی و به او پناه می‏ بری و اوست که آگاه به نهان‏ هاست، و بر این نیت و اندیشه‏ ات آگاه است؟ (و تو را پناه می‏دهد)؟
شبلی گفت: نه!
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه طواف کرده ‏ای و نه ارکان را مسّ نموده‏ ای و نه سعی به جا آورده‏ ای!

بخش ششم:
سپس امام ( علیه السلام ) به شبلی فرمود: با «حجر الاسود» مصافحه کردی و به آن دست کشیدی و در «مقام ابراهیم ( علیه السلام ) » ایستادی و در آن مقام دو رکعت نماز گزاردی ؟
شبلی گفت: آری.
در این هنگام، امام ( علیه السلام ) فریادی سوزناک برآورد و حالتی به اودست داد که نزدیک بود از دنیا برود (وروح مطهرش از شوق و خشیت خداوند، به ملکوت آسمان‏ها پرواز کند)! سپس (به خود آمد و به ناله) گفت: آه ! آه…
و آن گاه فرمود: کسی که با «حجر الاسود» مصافحه کند وبه آن دست دهد، همانا با خداوند متعال مصافحه کرده است ! پس، ای مسکین ! نیک بنگر که مبادا حرمت آن را تباه سازی و پیمانی این چنین عظیم را بشکنی ودستی را که در دست خداوند نهاده‏ ای، به گناهانی بیالایی که گنهکاران به آن آلوده‏ اند.
سپس امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که در مقام ابراهیم ایستادی، نیت کردی که بر عهد و فرمان خداوند، بایستی و از تمامی گناهان روی گردان شوی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که در مقام ابراهیم نماز می‏خواندی، قصدت این بود که نمازی چونان ابراهیم ( علیه السلام ) بخوانی و با آن نماز، بینی شیطان را به خاک بمالی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) به او فرمود: پس، نه با حجر الاسود مصافحه کرده ‏ای و نه در مقام ابراهیم ایستاده‏ ای و نه در آنجا نماز گزارده‏ ای!

بخش هفتم
سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا به سر «چاه زمزم» رفتی و از آب آن نوشیدی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا در آن هنگام، در این اندیشه بودی که بر سرطاعت خداوند رفته‏ ای و چشمان خویش را از گناهان فرو پوشیده‏ ای ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، نه بر سر چاه زمزم رفته ‏ای و نه از آب آن نوشیده ‏ای!

بخش هشتم
سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا میان دو کوه « صفا» و «مروه»، « سعی» کردی و بین آن دو، راه پیمودی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا در آن حال چنین اندیشیدی که میان «خوف» و «رجاء» و ترس وامید هستی (و خشیت و رحمت خداوند را یکجا در جان خویش فراهم آوردی)؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، سعی نکرده‏ ای و میان صفا و مروه راه نپیمودی !

بخش نهم
سپس امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا از مکه به سوی «منا» رفتی؟
شبلی گفت: آری،
امام ( علیه السلام ) فرمود:آیا در «منا»، نیت و اندیشه ‏ات این بود که مردم را از زبان و قلب و دست خویش در امان بداری ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، به منا نرفته ‏ای !

بخش دهم
سپس امام ( علیه السلام ) به او فرمود: آیا در صحرای «عرفات» توقف کردی و بر «جبل الرحمه» (کوه رحمت) بالا رفتی و «وادی نمره» را شناختی و نزد «المیل» و «الجمرات»، خداوند را خواندی و با وی به مناجات پرداختی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا هنگام توقف در «عرفات» در این اندیشه بودی و این معرفت را فاصله یافتی که همه معارف و دانش‏ ها از آن خداوند است و نامه اعمال و لوح سرنوشت تو در دست اوست، و همو بر نهان و قلبت آگاه است ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن‏گاه که از «جبل الرحمه» بالا می‏رفتی، در این اندیشه بودی که خداوند بر هر مرد و زن با ایمان، رحمت می‏ آورد و آنان را زیر لوای ولایت خویش دارد؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: نزد «نمره» قصد کردی که کسی را به کاری امر نکنی، مگر آنکه خودت آنرا انجام دهی، و از کاری نهی نکنی مگر اینکه خود را از آن دوری گزینی؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام توقف نزد «علم و نمرات» به یاد داشتی که آنها شاهد تو و طاعت‏ هایت هستند و همراه بانگهبانان الهی و به فرمان پروردگار آسمان‏ها، نگهبان تواند؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، در عرفات توقف نکرده‏ ای و بر کوه رحمت بالا نرفته ‏ای و نمره رانشناخته‏ ای و دعا نخوانده‏ ای و نزد نمرات درنگ ننموده‏ ای !

بخش یازدهم
سپس امام ( علیه السلام ) فرمود: از میان «علمین» (دو علم) گذر کردی و پیش از آن، دو رکعت نماز گزاردی و به سوی وادی «مزدلفه» راه پیمودی و از آنجا سنگ‏ های ریز برداشتی و به «مشعرالحرام»رفتی؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام نماز گزاردن، چنین اندیشیدی که این، «نماز شکر» است در شب دهم (ذی‏الحجه) که سختی‏ ها را آسان می‏ گرداند و آرامش و آسایش به ارمغان می‏ آورد ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که از میان «دو علم» می‏ گذشتی و به راست و چپ منحرفن می‏ شدی، آیا در نیت و اندیشه‏ ات قصد کردی که با قلب و زبان و دیگر اعضای بدنت از دین حق منحرف نگردی ؛ نه به راست و نه به چپ ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام رفتن به «مزدلفه» وجمع آوری ریگ‏ها، آیا قصدت این بود که هرگناه و جهلی را از خویشتن دورسازی و به جای آن، علم و عمل بنشانی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن گاه که «مشعرالحرام» رفتی، قصدت این بود که شعار و شعور اهل تقوا و خشیت الهی را به قلبت بچشانی و با پارسایان هم ساز گردی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: پس، از میان آن دو علم عبور نکرده ‏ای و دو رکعت نماز نخوانده‏ ای وبه مزدلفه نرفته‏ ای و از آنجا ریگ بر نداشته‏ ای و به مشعرالحرام واردنشده‏ ای!

بخش دوازدهم
سپس امام ( علیه السلام ) به شبلی فرمود: به «منا» رسیدی و «جمره‏ ها» را سنگسار کردی و موهای سرت را زدودی و قربانی کردی و در «مسجد خیف» نماز گزاردی و به مکه بازگشتی و «طواف افاضه» انجام دادی ؟
شبلی گفت: آری.
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام رسیدن به «منا» و سنگسار جمره‏ ها ؛ آیا چنین اندیشیدی که به هدف خویش رسیده‏ای و خداوند، خواسته‏ هایت را برآورده است ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام سنگسار جمره ‏ها، اندیشه‏ ات این بود که دشمنت، شیطان و یاران او را سنگسار می‏ کنی و به وسیله حج ارجمندت آنها را از خود می‏ رانی ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آن هنگام که موهای سرت را می ‏زدودی، آیا اندیشه ‏ات این بود که خویشتن خویش را نیز از همه آلودگی‏ ها پاک می‏کنی و آنچه را از مردمان برعهده‏ داری، بر می‏داری و از گناهان و آلودگی ‏ها بیرون می‏آیی ؛ همانند روزی که از مادر زاده شده ‏ای ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگام نماز گزاردن در مسجد «خیف»، چنین اندیشیدی که از هیچ کس و هیچ چیز «خوف» نداری و جز از خداوند و گناهانت نمی ‏ترسی و به هیچ کس و هیچ چیز، مگر رحمت خداوند، امید نداری ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: آیا هنگام قربانی کردن، چنین اندیشیدی که با دست یازدیدن به حقیقت ورع و پارسایی، گلوی طمع را ببری و از سنت و سیره ابراهیم ( علیه السلام ) پیروی کنی ؛ که با قربانی کردن فرزند خویش و میوه دلش برای رضای خداوند،این سنت را بر پا ساخت و برای مردمان پس از خود به یادگار نهاد ؟
شبلی گفت: نه !
امام ( علیه السلام ) فرمود: هنگامی که از قربانگاه به مکه بازگشتی و «طواف افاضه» را انجام دادی، آیا چنین اندیشیدی که از رحمت خداوند، سرشار شده‏ ای و اینک به سوی طاعت او روی آورده‏ ای و به محبت وی چنگ زده‏ ای و فرمان‏ های واجب او را انجام داده‏ ای و به «قرب الی اللّه‏» و نزدیکی به خداوند دست یافته‏ ای ؟
شبلی گفت: نه !
امام سجاد ( علیه السلام ) به او فرمود: پس، به منا نرسیده‏ ای، و جمره ‏ها را سنگسار نکرده‏ ای وموهایت را نزدوده‏ ای و قربانی نکرده‏ ای و مناسک و اعمالت را انجام نداده‏ ای و در مسجد خیف نماز نگزارده‏ ای و طواف افاضه را به جای نیاورده‏ ای و به خداوند، تقرب و نزدیکی نیافته ‏ای ! بازگرد که حج نگزارده‏ ای !
در این هنگام «شبلی» به گریه درآمد و بر غفلت و تقصیرخویش واز دست دادن آن همه فایده و آثار و اسرار گرانقدر حج، سخت گریست. واز آن پس و تا فرا رسیدن موسم حجی دیگر، به فراگیری بیشترمعارف و علوم ورموز حج پرداخت و سال بعد، با معرفتی سرشار و یقینی استوار، حج گزارد.

حاجی باید سفیر حج باشد

حج به پایان آمد، اما پیغام آوران حج پا به راه شدند، راهی برای برگشت و به قاعده، باید بیایند و بگویند از حج، از مناسکی که باید همه زندگی را تحت نور بگیرد اصلا زکات زیارت، نشر معارف آن است، شرح زوایایی است که از چشم مردمان دور دست، دور می‌ماند، اما آنانی که می‌روند و نزدیک می‌شوند و در فضای ناب قرار می‌گیرند، می‌بینند و این دیده‌ها را باید به «زبان دل» همه مردمان ترجمه کنند بله زکات زیارت نشر آن است، این را استاد حاج علی اکبری به زیبایی در شرح وظیفه زائر بیان می‌کرد که زائر و مزار و مزور، باید ارتباط برقرار کنند و در این میان زائر باید توان پیغام بری و پیغام آوری داشته باشد، این نیز از حاجیان توقع است که در حج نه گردشگر، نه مسافر که زائر باشند.
توقع است درس‌های حج را دریابند و چون باز می‌آیند به زبان قوم خویش ترجمه کنند و لب به انذار و تبشیر بگشایند و… بله حاجی باید چنین شأنی برای خود قائل باشد و برای اجرای آن تلاش کند. چه او نرفته است که رفته باشد.
استطاعت مالی، قدم اول است و او باید استطاعت‌های معرفتی را هم در خویش به کمال برساند تا به واقع حاجی شود و حاجی هم بماند، او نرفته است که رفته باشد و نمی‌آید که آمده باشد چون دیگر سفر‌ها. بلکه بر سیاق تفاوت‌هایی که این سفر با دیگر سفر‌ها دارد، باید بازگشت او و مهم‌تر، سبک زندگی او، پهنه حیات او، شیوه رفتار او و… متفاوت‌تر با همیشه باشد.
نگاه جامعه و آحاد آن نیز به فرد حج رفته متفاوت است. آن قدر متفاوت که با هیچ سفر دیگری قابل مقایسه نیست، مردم توقع دارند کسی که از زیارت خانه خدا برگشته است، بیش از همیشه عطر عبودیت داشته باشد.
کسی که در جمرات به رمی شیطان رجیم پرداخته است، اجازه ندهد، شیطان حتی یک صفحه، از کتاب زندگی او را بنویسد، نه، بالا‌تر، حتی یک خط، حتی یک کلمه، حتی یک حرف در صحیفه زندگی حاجی نباید بوی همانی را داشته باشد که بار‌ها رجمش کرده است کسی که عرفات را درک کرده است باید جان در زلال معرفت بشوید آن چنان که حتی غباری، عارض چهره‌اش نشود، کسی که «منا» را دیده و در قربانگاه نفس کشیده است، باید در گوش هوش خویش داشته باشد که همواره بر مدار تکلیف حرکت کند و در همه زندگی جز خدا نبیند و جز برای خدا نگوید و جز برای او سکوت نکند.
حاجی باید همانطور که نسبت خود را با خانه خدا، با حج، تعریف کرده و با برگزاری مناسک به انجام رسانده است، نسبت خود را با حضرت خداوند هم تعریف کند و در راستای این تعریف چنان حرکت کند که هم حاجی بماند و هم به نشانه‌ای برای راه حق تبدیل شود.

حکایت‌های سعدی از سفر حج

گروه فرهنگ پایگاه اطلاع رسانی حج، شیخ مشرف‏الدین مصلح‏بن عبدالله‏بن مشرف سعدی شیرازی که در حدود سال ۶۰۶ هجری متولد شد، در سال ۶۲۰ یا ۶۲۱ هجری برای اتمام تحصیلات ‏به بغداد رفت و بعد از طی مراحل تحصیلی، سفرهای طولانی خود را درحجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد. او می‌‏گوید:
در اقصای عالم بگشتیم بسی
بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع بهر گوشه‏ای یافتم
ز هر خرمنی خوشه‏ای یافتم
این سفر که در حدود سال ۶۲۰ آغاز شده بود، مقارن سال ۶۵۵ با بازگشت ‏سعدی به شیراز پایان یافت. بعد از آن نیز باز سعدی، یکبار سفری به مکه کرد و از راه تبریز به شیراز بازگشت که در رساله ششم از آثار منثور شیخ، به این سفر اشاره شده است.
سعدی، حاصل سفرهای خود را در دو کتاب بوستان و گلستان به نظم و نثر و در قالب حکایاتی شیرین؛ عرضه کرده است. در گلستان در چند حکایت، سخن ‏از حج و حجاج است. با توجه به آنکه به نوعی، بوستان و گلستان، سفرنامه‏ سعدی است، چند حکایت از گلستان را در اینجا نقل می‌‏کنیم:
حکایت نخست:
شیادی گیسوان برتافت که من علویّم و با قافله حجاز به شهر درآمد که ازحج می‌‏آیم و قصیده‏ای پیشِ ملک برد که من گفته‏ام. یکی از ندمای ملک که ‏در آن سال از سفر آمده بود، گفت: من او را در عید اضحی در بصره دیدم، ‏حاجی چگونه باشد؟! دیگری گفت: پدرش نصرانی بود در ملاطیه، علوی ازکجا باشد و شعرش را در دیوان انوری یافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی‏کنند که چندین دروغ چرا گفت. گفت:‌ای خداوند روی زمین، سخنی دیگر بگویم اگر راست نباشد، به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم. گفت آن چیست؟
گفت:
غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ
گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
جهاندیده بسیار گوید دروغ
ملک بخندید و گفت: از این راست‏‌تر سخن در عمر خود نگفته‏ای. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند تا به دلخوشی برود.
حکایت دوم:
درویشی دیدم که سر بر آستان کعبه نهاده و روی بر زمین می‌‏مالید و می‌‏نالید و می‌‏گفت: یا غفور و یا رحیم، تو دانی که از ظلوم چه آید که تو را شاید
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت و من بنده امید آورده‏ام نه طاعت و به دریوزه آمده، نه به تجارت.
گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانم
بنده را فرمان نباشد هر چه فرمایی بر آنم
* * *
بر در کعبه سائلی دیدم
که همی‏گفت و می‌گرستی خوش
می‌‏نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش
حکایت سوم:
شبی در بیابان مکّه از غایت بی‏خوابی پای رفتنم نماند، سر بنهادم و شتربان ‏را گفتم دست از من بدار.
پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمّل ستوه شد بُختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرده باشد از سختی
گفت‌ای برادر، حرم در پیش است و حرامی از پس، اگر رفتی بردی و اگرخفتی مُردی.
خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت
شب رحیل، ولی ترک جان بباید گفت
حکایت چهارم:
پیاده‏ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد، همراه ما شد و خرامان همی‏ رفت و می‌‏گفت:
نه بر شتری سوارم، نه چو خر به زیر بارم
نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی می‌‏زنم آسوده و عمری به سر آرم
اش‌تر سواری گفتش:‌ای درویش کجا می‌‏روی؛ برگرد که بسختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نخله محمود رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو بر بُختی ‏بمردی.
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز شد او بمرد و بیمار بزیست
* * *
ای بسا اسب تیزرو که بماند
خرک لنگ جان به منزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردند و زخم خورده نمرد
حکایت پنجم:
وقتی در سفر حجاز طایفه‏ای جوانان صاحبدل، همدم من بودند و همقدم. وقت‌ها زمزمه کردندی و بیتی چند محقّقانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی‏خبر از درد ایشان، تا برسیدیم به نخیل بنی هلال، کودکی از حیّ عرب بدر آمد و آوازی برآورد که مرغ هوا از طیران در آورد و اش‌تر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و راه بیابان گرفت. گفتم:‌ای شیخ سماع در حیوان اثر کرد و ترا همچنان تفاوتی نمی‌‏کند.
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری
اش‌تر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری
* * *
به ذکرش هر چه بینی در خروش است
دلی داند درین معنی که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح‏خوانی ست
که هرخاری به تسبیحش زبانی ست
حکایت ششم:
خرقه‏پوشی در کاروان حجاز، همراه ما بود. یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده بود تا نفقه عیال کند. ناگاه دزدان خفاجه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‏فایده برآوردن.
گر تضرع کنی و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
مگر آن درویش که برقرار خود مانده بود و تغیّر در او نیامده. گفتم مگر آن ‏معلوم ترا نبردند؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن چندان الفتی نبود که به ‏مفارقت آن خسته دل باشم.
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاری ست مشکل
حکایت هفتم:
سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد و داعی هم در آن سفر پیاده بود. انصاف، در سر و روی یکدیگر افتادیم و داد فسق و جدال بدادیم، کجاوه‏نشینی را شنیدیم که با عدیل خود همی‏گفت: یا للعجب! پیاده عاج چون‏عرصه شطرنج به سر می‌‏برد فرزین می‌‏شود، یعنی به از آن می‌‏شود که بود و پیادگان حاج عرصه بادیه به سر بردند و ب‌تر شدند.
از من بگوی حاجی مردم گزای را
کو پوستین خلق به آزار می‌‏درد
حاجی تو نیستی ش‌تر است از برای آنک
بیچاره خار می‌‏خورد و بار می‌‏برد

«حاجی» عنوانی مسئولیت آور

حج پایان یافته و حاجی‌ها از راه می‌رسند. حاجی عطر کعبه شریف را با خود دارد او از ضیافتی باز می‌گردد که میزبانش خداوند تبارک و تعالی است و در حج است که به بلندای معرفت و اوج شعور و سدره المنتهی بندگی می‌توان رسید و حاجی ان شاالله کسی است که به این رتبه دست یافته است.
حاجی دربازگشت از سفر حج مسئولیت‌های بسیاری بردوش گرفته است که مهم‌ترین آن‌ها، دقت در عمل و رفتار و گفتار، و عمل به هر آنچیزی است که صواب درآن است.
حاجی الگوی همه بخصوص جوانان مومن باید باشد. آن‌ها خاصه نزدیکان حاجی، با دقت فراوان، به رفتار و گفتار حاجی دقت دارند و آنرا سرمشق خود قرار می‌دهند.
حج در واقع مقدمه‌ای برای خودسازی است. حاجی باید با دقت در رفتار و عمل، و ادامه دادن به بازآموزی، تعلیم معارف دین، و استمرار اخلاق حسنه، به مراتب بالاتری در خودسازی برسد. حاجی باید در روایات مربوط به آثار حج مانند بخشش گناهان و پاک شدن مثل روز تولد و سایر وعده‌‌های الهی به حاجیان دقت نماید و متوجه باشد که این همه وعده الهی که شکی در آن نیست، تا زمانی برقرار است که حاجی به عهد خود با خدای خویش پای برجای بماند. نکند خدای ناکرده به گونه‌ای رفتار کنیم که ‍ «حاجی» اشاره و کنایه‌ای شود برای خطاب قرار دادن‌های با منظور!
حاجی اگرچه لازم بود که قبل از سفر تامل و تدبر لازم را در اعمال و فلسفه حج داشته باشد، حالا هم این فرصت را باید به خود بدهد که بیشتر درباره فلسفه هریک از اعمال حج و تأثیر آن در زندگی فردی و جمعی دقت کند و روشی پیدا کند تا براساس آن هر ساله میزان رشد خود در معرفت و محبّت خداوند را ارزیابی و محاسبه کند.
رابطه حاجی با کتاب الله باید که یک رابطه دائمی و پیوسته و مهم‌تر از همه عمل گرا باشد. حاجی شایسته است که در هر روز خود، فرصت مناسبی را به تلاوت قران مجید اختصاص دهد و به تامل و دقت در آیات الهی بپردازد و ‌‌نهایت کوشش خود را برای عمل به آن‌ها بنماید.
اخلاق حسنه در برخورد با همه و داشتن سعه صدر از ویژگی‌های حاجی باید باشد. او بخصوص باید که تدابیری اتخاذ نماید تا هرگز عملی ناصواب از او به حساب دین نوشته نشود و حرکتی از او صورت نگیرد که موجب وهن دین و مذهب شود.
حاجی با حج خود با خدا عهدی بسسته است، عهدی آگاهانه که با «لبیک» گویی به خداوند محقق شده است. حاجی نباید هرگز به عهدی که با خدای خود بسته است، خدای ناکرده بی‌وفایی کند.
یادمان باشد که به فرموده مولا علی (ع): گناه نکردن، آسان‌تر از توبه کردن است.
حجتان مقبول – و حج روزی همه مومنان

دعا می کنم . . .

5003466442753722414

 دعای مرا  پاســخ  باش . . .

******

صدایت که میکنم نزدیــک باش . . .

******

زاری که میکنم  مهــربـان باش . . .

******

درد دل که میکنم  گـوش باش . . . 

******

غیر از تو کسی با من اینگونه نیست

پس ای معبودم با من باش که بیشتر از همه به تو محتاجم

با من باش معبود من . . .

مناظره کعبه و کربلا

گفت با کرب و بلا کعبه من از تو برترم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

کعبه گفتا مرد و زن بر گرد من آرد طواف

من مَطاف مسلمین از کِهتر و از مِهترم

کربلا گفتا چه گویی هر شب آدینه من

میزبان انبیا از اوّلین تا آخرم

کعبه گفتا انبیا بر گرد من گردیده اند

تو کجا و من کجا تو دیگری من دیگرم

کربلا گفتا که روح انبیا را کعبه ای است

آن منم، زیرا مزار زاده ی پیغمبرم

کعبه گفتا مرتضی در من به دنیا آمده

این شرافت بس، که من خود زادگاه حیدرم

کربلا گفتا علی بوده سه شب مهمان تو

من حسینش را گرفتم تا قیامت در برم

کعبه گفتا من صفا و مروه دارم در کنار

وصف اسماعیل باشد خاطرات هاجرم

کربلا گفتا این منم در خیمه گاه و قتلگاه

سعیِ هفتاد و دو ثارالله را یاد آورم

کعبه گفتا چاه زمزم را کنار من ببین

سالها و قرن ها جوشد زدامان کوثرم

کربلا گفتا که زمزم را چه با خون حسین

زمزم تو آب و من خون خدا را ساغرم

کعبه گفتا بوده دَحوُ الارض در دامان من

من همانا بر تمامِ آفرینش محورم

ناگهان از حقّ ندا آمد، حرم خاموش باش

تو کجا و کربلا هر چند هستی محترم

هستی تو خلقت تو از طفیل کربلاست

چند می گویی که من از کربلا بالاترم

کربلا دارد به کلّ آفرینش افتخار

کربلا گوید که من عرش خدا را زیورم

من مزار پاک هفتاد و دو ثاراللّهیم

من هم آغوش ابوالفضل و علیِّ اکبرم

مضجع العشّاق فرموده علی نام مرا

شاهدم این دامن سرخ شهادت پرورم

اشگ زهرا ریخته در دامن گلزار من

عِطر جنّت می دمد از لاله های پرپرم

ذره ای از خاک من، درد خلایق را دواست

خون ثارالله می جوشد زهر نخل ترم

اینکه می بوسند با هم انبیا و اولیا

دست عبّاس است کافتاده به خاک معبرم

گر چه در قلبم فرات و دجله مس جوشد مدام

آب آب تشنه گان افکنده بر جان آذرم

در بغل دارم فرات و تا قیامت شرمگین

از رباب و حنجر خشک علیِّ اصغرم

نخل «میثم» نخله ای باشد زنخلستان من

بیت بیت آتشین آن بود برگ و برم